تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


خسته ام..........  

خیره نشسته اممن خیره نشسته ام …
من خیره نشسته ام به نام تو
من اينجا آتش گرفته ام
و تو خیره به غبارهاي بلند شده از خاکسترم خیره شده اي..
سکوت کرده اي..
با خودت می گویی: خیالی نیست.. می سوزد و می رود و ..
نمی دانی چه دردی دارد اين سوختن..
نمی دانی..
و باز هم نمی دانی..
نمی دانی که همه را بیرون کرده ام جز تو.. فقط تو مانده اي..
دیرم شده اما باز چشم به راه تو مانده ام.. چشم به جاده سفید و..
می دانم که نمی شود اين دم رفتن دوباره ببینمت..
خسته ام ..
و تو اندازه اين خ

ادامه مطلب  

در یادبود نادر نادرپور، شاعر، نویسنده، مترجم.كهن ديارا! ديار يارا! دل از تو كندم ولى ندانم، كه گر گر  

كهن دیارا! دیار یارا! دل از تو كندم ولى ندانم، كه گر گريزم كجا گريزم؟ و گر بمانم كجا بمانم؟ نه پاى رفتن، نه تاب ماندن، چگونه گویم درخت خشكم؟
عجب نباشد اگر تبرزن، طمع ببندد در استخوانم!... در اين جهنم، گل بهشتى، چگونه روید؟ چگونه بوید؟ من اى بهاران، ز ابر نیسان، چه بهره گیرم كه خود خزانم؟
به حكم یزدان شكوه پیرى مرا نشايد، مرا نزیبد! چرا كه پنهان به حرف شیطان سپرده‌ام دل كه نوجوانم!
صداى حق را سكوت باطل در آن دل شب چنان فرو كشت، كه تا قیامت در اين م

ادامه مطلب  

در یادبود نادر نادرپور، شاعر، نویسنده، مترجم.كهن ديارا! ديار يارا! دل از تو كندم ولى ندانم، كه گر گر  

كهن دیارا! دیار یارا! دل از تو كندم ولى ندانم، كه گر گريزم كجا گريزم؟ و گر بمانم كجا بمانم؟ نه پاى رفتن، نه تاب ماندن، چگونه گویم درخت خشكم؟
عجب نباشد اگر تبرزن، طمع ببندد در استخوانم!... در اين جهنم، گل بهشتى، چگونه روید؟ چگونه بوید؟ من اى بهاران، ز ابر نیسان، چه بهره گیرم كه خود خزانم؟
به حكم یزدان شكوه پیرى مرا نشايد، مرا نزیبد! چرا كه پنهان به حرف شیطان سپرده‌ام دل كه نوجوانم!
صداى حق را سكوت باطل در آن دل شب چنان فرو كشت، كه تا قیامت در اين م

ادامه مطلب  

نگاه پنهان  

شخصی براي یکی از دوستانش نامه می نوشت . کسی پهلوی او نشسته بود و از گوشه ی چشم، نوشته هايش را می خواند . نویسنده متوجه نگاه ها پنهان او شد و از اين کار ناپسندش به خشم آمد  و در نامه اش نوشت : اگر پهلوی من ، دزدی نشسته بود و نوشته مرا نمی خواند ، همه ی اسرار خود را برات می نوشتم .وقتی آن شخص اين جمله را دید ؛ گفت : من که نامه ی تو را نمی خواندم . نویسنده گفت:پس از کجا فهمیدی که یاد تو در نامه است .

ادامه مطلب  

رستوران  

@hekayate_del
مردی ثروتمند وارد رستورانی شد. نگاهی بدین سوی و آن سوی انداخت و دید زنی آفریقايی (سیاه‌پوست)، در گوشه‌اي نشسته است. به سوی پیشخوان رفت و کیف پولش را در آورد و خطاب به گارسون فریاد زد، "براي همه کسانی که اينجا هستند غذا می‌خرم، غیر از آن زن سیاهی که آنجا نشسته است!"گارسون پول را گرفته و به همه کسانی که در آنجا بودند غذاي رايگان داد، جز زن آفریقايی. زن سیاه‌پوست به جاي آن که مکدّر شود و چین بر جبین آشکار نمايد، سرش را بالا گرفت و نگاهی به

ادامه مطلب  

تمنای آمدنت...  

در من چند زن نشسته اند.
یکی چشمانش را بسته و رؤیاي قدمهايت را می بافد
یکی در گوشه اي از من نشسته و خیال حضورت را سبز می بافد
آن یکی زن هم که  فلسفه ی نبودنت را می بافد...
و چون کلافی سر در گم به هم پیچ خورده اند و اين وسط تمناي آمدنت برايم نمودی زیباست.
نه...
کمی دیگر که صبر کنم ، باران می بارد 
آفتابی هم که سر بزند ، تاج رنگین کمانی بر دلم خواهم نشاند که تلألوی انوار آفتاب ، تار و پودش هستند...
عطر خیال را در هوا می پراکنم و بوی ناب حقیقت را به آغوش میک

ادامه مطلب  

 

اين روزها انگار دلم گرفته
 
راه نفسم بند آمده
 
اين روزها دیگر حوصله ندارم
 
تا نامم را در دفتر خاطراتم بیاورم
 
کنار هر خط شعر علامت سؤالی به یادگار می گذارم
 
براي کسی که شايد روزی جواب تمام سؤالهايم شود
 
اين روزها دلم نمیخواهد لبخندی بر لبانم بنشانم
 
میدانم که زود پژمرده خواهد شد
 
آن وقت من میمانم و لبخندهاي پی در پی
 
اي روزها انگار مرا نمی بینی
 
حتی وقتی زیر باران آنقدر دیدنی میشوم
 
میگذرم از کنار روزها
 
ودر نهايت به شب میرسم
 
تمام ف

ادامه مطلب  

سخت نگیر  

سر یه کلاس عمومی نشسته بودیم، استاد گفت شما چقدر برنامه ریزی کردین و چند سال درس خوندن و تست زدین و آزمون دادین که بیاين دانشگاه. 
به دستم گفتم من جز سال آخر هیچ‌وقت اين کارا رو نکردم. بهم گفت اشتباه کردی و گفتم من الان دقیقا همون جايی نشستم که تو نشستی... 
از پاسخ بازماند.....

ادامه مطلب  

بوسه  

حالا بیا که بوسه به ما مزه میدهد
لب بر لب و صدا به صدامزه میدهد
حالا که مثل شانه به زلفت نشسته ام
اين بوسه هاي غرق صفامزه میدهد
در بارگاه سبز خدايان عاشقی
اينهابدون چون و چرا مزه میدهد
ازانبساط روشن شبهاي آسمان
تا خلوتی بنام خفا مزه میدهد
وقتی که درحلاوت قلبم نشسته اي
شیرینی شروع خدا مزه میدهد
لب بر لب و نفس به نفس مثل اين غزل
اين لحظه هاي با تو رها مز ه میدهد

ادامه مطلب  

چه اهمیتی داره اصن؟  

میدونین؟ یه لحظه خودمو گذاشتم جاي کسی که من رو نمیشناسه و اومده نشسته داره پست هام رو میخونه! بعد دیدم احتمالا فکر میکنه من یه 20-30 تا دوس پسر دارم! کلا خیلی عقده اي ام! یا مشکل روانی اي، چیزی دارم! بعد دیدم خب! فکر کنه! حاضر نیستم اين حجم از بی سانسور نوشتنِ اينجام رو از دست بدم! 

ادامه مطلب  

چه اهمیتی داره اصن؟  

میدونین؟ یه لحظه خودمو گذاشتم جاي کسی که من رو نمیشناسه و اومده نشسته داره پست هام رو میخونه! بعد دیدم احتمالا فکر میکنه من یه 20-30 تا دوس پسر دارم! کلا خیلی عقده اي ام! یا مشکل روانی اي، چیزی دارم! بعد دیدم خب! فکر کنه! حاضر نیستم اين حجم از بی سانسور نوشتنِ اينجام رو از دست بدم! 

ادامه مطلب  

آتشنشان...  

چقدر سخت میگذره اين لحظات
چقدر دلم پره
چقدر دلم گریه میخواد...
دوست دارم بشینم جلوی تلویزیون و گریه کنم...
متاسفانه مهدی نشسته :|
و دریغ از یِ جو......الله اکبر
برگشته میگه داری گریه میکنی؟ خب من به اين بشر چی بگم؟ اه
خداروشکر که دارن پیدا میشن...
خدايا واقعا شکرت
:(
#قرآنی_کِ_سالم_بود

ادامه مطلب  

 

خودمم نمی دونم چطور اما تمام مدت نشسته بودم و فکر می کردم" بايد پا شم برم درس بخونم. بايد درس بخونم. بايد درس بخونم."
تا اينکه شب شد و خوابیدم. و درس هم نخوندم. امروزم همینه یحتمل. نمی دونم چطور حوصله م سر نرفت و حتی نت گردیم نکردم. از من بعیده.

ادامه مطلب  

117  

هووووراااا :)
من اومدم بلاخره با اندکی تاخیر ؛
مدارس و دانشگاه ها فردا تعطیل میباشند و از شانس خوب من 
بنده فردا اصلاً کلاس ندارم #لب_خند
برف میباره و در حد چند سانتی نشسته و 
فردا از اون روزهاست که بیدار شم و برم پشت پنجره و 
ذوق کنم از اينکه همه جا سفید شده ‌.‌‌‌.
و اينکه کتاب میخونم از نوعِ #بیشعوری :)
توصیه میشود شما نیز مطالعه فرمايید ..
شب_بخیر
 

ادامه مطلب  

 

گاهی‌ همین کافه‌هاي شلوغ و پر سر و صدا آدم‌ها را در خودشان حبس می‌‌کنند. پشتِ یک میزِ گردِ کوچک نشسته اي، قهوت ‌ات سرد شده و از پشت یک کتاب که حتی یک سطرش را هم نخوانده اي، هی‌ به درِ کافه نگاه می‌‌کنی‌. به درِ کافه‌اي خیره شده‌اي که خودت بهتر از هر کسی‌ می‌‌دانی باز و بسته شدنِ مکرّرش تغییری در حالِ تو نمی‌‌دهد. می‌‌دانی کسی‌ که انتظارش را می‌‌کشی‌ از آن در وارد نخواهد شد. می‌‌دانی هیچکدام از آدم‌هايی‌ که با سلامی‌ کشیده و بلند

ادامه مطلب  

 

گاهی‌ همین کافه‌هاي شلوغ و پر سر و صدا آدم‌ها را در خودشان حبس می‌‌کنند. پشتِ یک میزِ گردِ کوچک نشسته اي، قهوت ‌ات سرد شده و از پشت یک کتاب که حتی یک سطرش را هم نخوانده اي، هی‌ به درِ کافه نگاه می‌‌کنی‌. به درِ کافه‌اي خیره شده‌اي که خودت بهتر از هر کسی‌ می‌‌دانی باز و بسته شدنِ مکرّرش تغییری در حالِ تو نمی‌‌دهد. می‌‌دانی کسی‌ که انتظارش را می‌‌کشی‌ از آن در وارد نخواهد شد. می‌‌دانی هیچکدام از آدم‌هايی‌ که با سلامی‌ کشیده و بلند

ادامه مطلب  

هی بغض لعنتی  

در من بوی‌ دارچیندر تو عطر بهار نارنجبیا دست در دست همقدم بزنیمكوچه‌هاي‌ پايتخت را...
#جمال_ثریا
 
چه جالب بود... 
در حالی پاروی پا  انداخته ام و منتظرم بیايند تکلیفم را روشن کنند ونمیايند براي آنکه غمگین نشوم و از کوره در نروم نشسته ام و قطعه هاي ادبی میخوانم مگر چاره دیگری هم دارم 
لوبیا کوچولو لطفا خوب باش.... 
و در همه ناملايمات و سختیها مقاومت کن 
ممنونم که هستی و تمام تلاشت رو داری میکنی 
 

ادامه مطلب  

هی بغض لعنتی  

در من بوی‌ دارچیندر تو عطر بهار نارنجبیا دست در دست همقدم بزنیمكوچه‌هاي‌ پايتخت را...
#جمال_ثریا
 
چه جالب بود... 
در حالی پاروی پا  انداخته ام و منتظرم بیايند تکلیفم را روشن کنند ونمیايند براي آنکه غمگین نشوم و از کوره در نروم نشسته ام و قطعه هاي ادبی میخوانم مگر چاره دیگری هم دارم 
لوبیا کوچولو لطفا خوب باش.... 
و در همه ناملايمات و سختیها مقاومت کن 
ممنونم که هستی و تمام تلاشت رو داری میکنی 
 

ادامه مطلب  

بنام خداوندمهربان  

امروز روز شهادت امام حسن مجتبی (ع)
است امروز همه درعزاي امام عزیزمان
هستیم امروز همه در غم امام عزیزمان
درغم فرورفته ايم....
امامی مهربان امامی عزیز ودلسوز
وحالا درعزاي ازدست دادنش درسوگ
نشسته ايم..
شهادت اين امام بزرگوار را به تمام
شیعیان جهان تسلیت میگویم......

ادامه مطلب  

گناهان فرو می ریزند...  

ابوعثمان مى گوید: من با سلمان فارسى زیر درختى نشسته بودم ، او شاخه خشكى را گرفت و تكان داد همه برگهايش فرو ریخت . آنگاه به من گفت : نمى پرسى چرا چنین كردم ؟
گفتم : چرا اين كار را كردى ؟
در پاسخ گفت :یك وقت زیر درختى در محضر پیامبر (ص) نشسته بودم ، حضرت شاخه خشك درخت را گرفت و تكان داد تمام برگهايش فرو ریخت . سپس فرمود:سلمان ! سۆ ال نكردى چرا اين كار را انجام دادم ؟
گفتم : منظورتان از اين كار چه بود؟
فرمود: وقتى كه مسلمان وضویش را به خوبى گرفت ، سپس نمازه

ادامه مطلب  

ناخدا  

 
به گِـل نشسته کِـشـتی ات ، چه ناخداي خسته اي
به گِـل نشانده اي مرا ، خودت بـه دل نشسته اي
خِجل مـنـم ز روی تو ، تـو هـم خِجل نشسته اي
اهـل کــدام فــرقــه اي ؟ اهـل کــدام دسـتـه اي ؟
اي هـمـه جان و جسـم مـن ، با تو یکی شدم ببین
مـنـی نـمـانـده از خـودم ، بـیـا و نـزد خود نشـین
بـوی تـو مـیـدهـد تـنـم ، مـثـل تـو حـرف مـیـزنـم
مـرد نـمـیـتـوان شـدن ، مـن دگـر از جـنـس زنـم
مـثـل تـو فـکـر مـیـکـنـم ، مـثـل تــو راه مـیـروم
بـه چـالـه پـاي تـ

ادامه مطلب  

حکایتی صوفیانه  

حکايتی صوفیانه
مردی، به جستجو و طلب برخاسته بود. او از اولین مردی که خارج از شهر، زیر درختی نشسته بود پرسید: چگونه و از کجا، براي خودم مرشدی بیابم؟مرد اينگونه پاسخش داد: اين علامت‌هايی که می‌گویم، علامت‌ها و نشانه‌هاي مرشد هستند. او در زیر درختی چنین و چنان نشسته است، چشمانی عجیب و خاص دارد، و انرژی‌اي خاص و ارتعاشی عجیب . . . مرد جوینده خیلی خوشحال شد - چون نشانی از مرشد در دست داشت - او سی سال، با نشان‌هاي مدّ نظرش در پی مرشد گشت. با مرشدان و

ادامه مطلب  

زمستون  

برف سنگینی رو زمین نشسته
و من و اين شهر و یه مشت مردم حرومزاده 
سخته زندگی کنار مردمی که کوچک ترین موفقیتت میتونه خوابو ازشون بگیره !
با همه مشکلات و مشتقاتش بايد یه چیزیو بگم
شهر من برفی ترین و سرد ترین روزاي زمستونیشو میگذرونه
ولی دل من بیشتر از همیشه به طرز عجیبی  بهاریه !!

ادامه مطلب  

یک دختر خیلی خیلی غمگین!  

 
دخترک نشسته بود روی صندلی بغل دستم. من زل زده بودم به سمت مخالف- جايی که قطار مترو را به من می‌رساند. چند لحظه نگذشته بود که  نگاهش افتاد به روبرو. در لاين روبرو دوستش نشسته بود. اول دست تکان دادند و بعد شروع کردند به پانتومیم بازی. ادا اصول در می آوردند و مسافران ايستاده در ايستگاه نگاهش می‌کردند.آنها حکم دیوانه ها را داشتند. بعدتر زنی آمد و درست ايستاد وسط آنها. هیچ کدام از صندلی بلند نشدند بلکه بدنشان را کج کردند و سرهايشان را خم. تا رسیدن

ادامه مطلب  

 

غروب جمعه شد و دلشکسته تر ازپیش
دورن خانه نشستم وسخت دلگیرم
خدانکرده اگر قبل صبح روز ظهور
بمیرم از غم دوریش ، مُرده تقدیرم
 
غروب جمعه شد و بازهم پریشانم
گره فتاده به کارم زهجر ‌ و دوری او
دقیقه ها به دلم همچو سال میگذرد
به حیرتم که چه راز است در صبوری او
 
غر‌وب جمعه شد و خانه سرد وبی روح است
خودم به حال خودم گریه میکنم حالا
دوباره اشک رقیقی به چشم شبنم بست
گمان کنم که دعايم نمیرود بالا
 
غروب جمعه شد و زخم قلب تازه شده
زخنجری که فراقش به قلب م

ادامه مطلب  

 

غروب جمعه شد و دلشکسته تر ازپیش
دورن خانه نشستم وسخت دلگیرم
خدانکرده اگر قبل صبح روز ظهور
بمیرم از غم دوریش ، مُرده تقدیرم
 
غروب جمعه شد و بازهم پریشانم
گره فتاده به کارم زهجر ‌ و دوری او
دقیقه ها به دلم همچو سال میگذرد
به حیرتم که چه راز است در صبوری او
 
غر‌وب جمعه شد و خانه سرد وبی روح است
خودم به حال خودم گریه میکنم حالا
دوباره اشک رقیقی به چشم شبنم بست
گمان کنم که دعايم نمیرود بالا
 
غروب جمعه شد و زخم قلب تازه شده
زخنجری که فراقش به قلب م

ادامه مطلب  

45  

بازم شب شد و من خوابم نمیاد...
امروز روز پرماجرايی بود واسم
اولا از همه بگم که کارت ملی و دانشجویی و متروم گم شده
خیلی اعصابم خورده
خیییییییییییلی :(
اصلا ترجیح میدم زیاد راجبش حرف نزنم
اتفاق دوم اينه که دیشب خواب دیدم خواهرم یه دختر ناز کوچولو داره که اسمش فاطمه اس
واسم جالبه که تو ايام فاطمیه هم هستیم
اين بچه در تمام طول خوابم بغلم بود و من قربون صدقه اش میرفتم
اينقدر دوسش داشتم که حد نداشت
وقتی از خواب پا شدم باورنم نمی شد خواب بوده و همچین ب

ادامه مطلب  

 

ی روز تو خونه نشسته بودمو در مورد حال زندگیم و انتخابايی ک کردم فکر میکردم،فکر میکردم خیلی جاها میتونست بهتر باشه بعضی جاها بی راهه هاي رو رفتم ک تهش به راه اصلی برسم اما ...
خیلی نا امیدو خسته شده بودم،توی همین فکرا توی دنیاي خودم بودم ک دیدم نگام به نگاه شاد مامانمه (مامانم داشت با بابام حرف میزد) وقتی اون شادی مامانمو تو صورتش دیدم کلا همه چیز از ذهنم پاک شد واقعا همه فکرا پوچ شدن،مثل حباب همشون ازبین رفتن،ی قوّت عجیبی جرقه زد، اونجا بود ک ف

ادامه مطلب  

 

شب ها تا نصف شب پاي بازی ست...
صبح ها هم به زور سر و صداي من دیر بیدار میشود... نباشم هم که لابد راحت است تا ظهر...
امروز صبح به زور که بیدار شد بعد هم تا ظهر نشسته پاي بازی...
توی اين شرايط!!!
من شب ها هم به زور میخوابم...
چه طور تمرکز دارد براي بازی...
موهايم را سفید کرد اين روزها و گره خوردگی کار...
اينقدر بی خیال اخر...
اينها عصبانیت ندارد ايا؟
امروز صبح انقدر حالم بد بود و عصبی که هیچ چیزی متوجه نمیشدم..
میگویند گیر ندهید...
غر نزنید...
تباه میشویم خب...
پدر

ادامه مطلب  

 

شب ها تا نصف شب پاي بازی ست...
صبح ها هم به زور سر و صداي من دیر بیدار میشود... نباشم هم که لابد راحت است تا ظهر...
امروز صبح به زور که بیدار شد بعد هم تا ظهر نشسته پاي بازی...
توی اين شرايط!!!
من شب ها هم به زور میخوابم...
چه طور تمرکز دارد براي بازی...
موهايم را سفید کرد اين روزها و گره خوردگی کار...
اينقدر بی خیال اخر...
اينها عصبانیت ندارد ايا؟
امروز صبح انقدر حالم بد بود و عصبی که هیچ چیزی متوجه نمیشدم..
میگویند گیر ندهید...
غر نزنید...
تباه میشویم خب...
پدر

ادامه مطلب  

شبیه باد... .  

باد می وزد،برگ هاي باقیمانده را هم یکی یکی روانه می کند در آغوش خاک.شاخه ها عریان عریان می رقصند با ساز موزون باد. از میان پیاده روی شلوغ عبور می کنم ،باد میان چادرم گیر کرده انگار به محض ورودم به کافه ،باد همچون مجرمی می گریزد و چادرم آرام می گیرد.
جاي همیشگی مان می نشینم. خالی است خالی تر از همیشه شايد.تنها نشسته ام و به جاي خالی ات نگاه می کنم .بیرون همچنان باد می وزد ،برخی آدمها شبیه باد می مانند ، بی هوا و بی اجازه می آیند،گرد وخاک می کنند ، آ

ادامه مطلب  

بله شیرین خانوم، این‌گونه بود*  

چند ساله بودم خدايا؟ چهار پنج سال؟ تب کرده بودم، در آتش تب می‌سوختم. شب بود، از خواب پریده بودم و تمام تنم خیس عرق بود، می‌لرزیدم و انگار گذاشته باشندم توی آتش. از خواب پریده بودم و می‌دیدم پدرم نشسته است بالاي سرم و دستمال خیسی را می‌کشد روی صورتم، دست‌هايم، پاهايم. اشک می‌ریختم، اشک که می‌ریختم چشم‌هايم می‌سوخت. خوب یادم هست دست دراز می‌کردم طرف پدرم، صدايش می‌زدم، می‌خواستم تمام شود و آن تنور لعنتی خاموش شود، اما خاموش نمی‌شد. تما

ادامه مطلب  

خواب هاروی (استفن کینگ)  

سلام دوستان بعد از مدتها دوباره برگشتم تا یه کتاب دیگه براتون بزارم.اين کتاب هم طبق معمول مانند کتاباي دیگه استفن کینگ در ژانر وحشت نوشته شده . صفحه اول کتابو براتون میزارم:
جانت پايِ سینک ظرفشویی می‌چرخد و، یکهو، چشمش می‌افتد به شوهرش که حدود سی سال است با هم زندگی می‌کنند. با تی‌شرت سفید و شلوارک بیگ‌ داگ نشسته پشت میز آشپزخانه او را تماشا می‌کند.
بقیه در ادامه مطلب!!!
 

ادامه مطلب  

 

گفتنی ها ، حرفايی که سالهاست چهازانو روسینم نشسته بودن رو ب(ب.ر) گفتم
گفتم ک خدا نگه تو یه بار نگفتی ببینی چی میشه 
جزهمون لحظه اول هیچی ب هیچی 
اصلا شعورش ب اين چیزا نمیرسه 
تازه بايد بهش هم احترام بزاری ک اهش دامنتو نگیره 
 خسته شدم خدا . اگ یه امتحانه نکن 
خدا بی انصافیه بخدا 
همین الانم تواين لحظه بازم پرکشیدم ب اينده و حسرت هاي مطلق گذشته 
 

ادامه مطلب  

عکس قدیمی (ارسالی)  

با تشکر از عزیز بزرگوار حاج علی اکبر قنبری بابت در اختیار گذاشتن اين تصویر جهت اشتراک گذاری آن در وبلاگ
 نفر اول از راست بلوز قهوه اي مرحوم حاج محمد مومنی ٢-مرحوم حاج رضا اصغری ٣- مرحوم حاج محمدحسین اصغری ٤- مرحوم حاج حیدر قنبری ٥-حاج غلامحسین سلطانی
نشسته مرحوم شاهمرادزاده از همراهان همشهریان ما در ايرانشهركارمند ادره پست ايرانشهر  نفر دوم حاج غلام كاویان نفر آخر نشسته مرحوم حاج محمد جان بخشی
___________________________________________________________
عزیزان هم

ادامه مطلب  

عکس قدیمی (ارسالی)  

با تشکر از عزیز بزرگوار حاج علی اکبر قنبری بابت در اختیار گذاشتن اين تصویر جهت اشتراک گذاری آن در وبلاگ
 نفر اول از راست بلوز قهوه اي مرحوم حاج محمد مومنی ٢-مرحوم حاج رضا اصغری ٣- مرحوم حاج محمدحسین اصغری ٤- مرحوم حاج حیدر قنبری ٥-حاج غلامحسین سلطانی
نشسته مرحوم شاهمرادزاده از همراهان همشهریان ما در ايرانشهركارمند ادره پست ايرانشهر  نفر دوم حاج غلام كاویان نفر آخر نشسته مرحوم حاج محمد جان بخشی
___________________________________________________________
عزیزان هم

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1